اخیرا در این فکر بودم که این آقایی که رهبر است و وجودش را قانون تعریف کرده و حدودش را قانون معین نموده چگونه جرات میکند برای خود و اعمالش نقشی فراتر از قانون تعریف کند.
استارت استبداد خامنه ایی زمانی آغاز شده که سرودی در پیش وی خواندند: خامنه ایی سرورم....
خود وی آن روز یکه خورد و به این سرود که دقیقا مشابه سرود رفیق ناپلئون قلعه حیوانات طراحی شده بود اعتراض کرد. خود وی آنرا نادرست خواند اما افراد صدا و سیما به تکرار چند باره آن از رادیو و تلویزیون پرداختند و عملا به ساخت یک دیکتاتور و مستبد از این مرد پراختند.
خامنه ایی دیکتاتور نبود بلکه دیکتاتورش کردند. دوستی میگفت خامنه ایی زمانی دیکتاتور شد که اطرافیانش برای تثبیت وی او را بمانند اسطوره مورد حمایت و تمجید قرار دادند و بعد حمایتها تبدیل به اطاعت و مرید بازی شد و این روند او را دیکتاتور ساخت. او زمانی دیکتاتور شد که بجای توجیه روند قانونی انتخاب وی به عنوان رهبر به نقل روایت از خمینی پرداختند و برای تثبیت موقعیت وی بیخود و بی جهت به وی مقامات و درجات شرعی اعطا کردند. یعنی بجای تلاش برای مشروع کردن وی از مجاری قانونی به مشروع سازی وی از طریق دین پرداختند و این منجر به تغییر وی از حالت انسان عادی به انسانی غیر عادی شد.
بر خلاف گذشته های دور دیگر انسان غیر عادی پیامبر نمیشود بلکه او را مردم دیوانه میخوانند و دیوانه اش میکنند.
خامنه ایی به تدریج تحت تاثیر این جو قرار گرفت و کم کم بجای استفاده از اینکه "قانون به فلان عمل اجازه میدهد" و "فلان عمل را قانون قبول ندارد" باستفاده از واژه هایی مثل: "بنده اجازه نمیدهم!" "بنده مخالفم!" "بنده تا زنده هستم نمیگذارم!" .... و این شروع خروج خامنه ایی از خط قانونی شد که رابطه انسانی وی با سایر انسانهای اطرافش که مسئولیتی را برایش از راه قانون تعریف کرده بودند تعریف میکرد بود.
خامنه ایی را قانون بر این جامعه نصب کرده بود. او از متن مردم بر نخواسته بود. کسی که از متن مردم برخیزد حتی در صورت رفتار غیر قانونی تحمل میشود اما کسی که قانون او را نصب کرده در صورت خروج از حدود قانونی اش مجرم میشود و روند طبیعی جامعه بسوی کنار زدن چنین فردی پیش میرود. خامنه ای در چینی وضعیتی گرفتار شده است.
اکنون او در ذهن خود به نقطه ایی رسیده که از چهارچوب قانون خارج شده و فاصله اش از انسانهای همقطارش که بر اساس "میثاق قانون مورد قبول تقریبی همه" دورتر و دورتر میشد و میشود.
دکتر نئوزات تارهان کتابی بنام جنگ روانی دارد. اگر باین کتاب را بخوانید متوجه مسئله ایران خواهید شد. ایجاد انحراف در نظام فعلی ایران با گفتمان بوجود آمده است. گاهی این فکر به ذهنم میرسد که احتمالا کسانی که اول بار با ساخت و اجرای آن سرود به مراد سازی از خامنه ایی پرداختند و مردم نیز در سایه ترسی که از قتل و عامهای دوره خمینی داشتند جرات اعتراض به این مراد سازی را نیافتند و در سایه ترس خود از سویی و تحمیل کسانی که قصد داشتند مرادسازی کنند در مقابل این عمل غیر اخلاقی و غیر قانونی ساکت ماندند و کم کم حکومت ایران به دیکتاتوری و استبداد عریان تبدیل شد.
پرفسور نئوزات مینویسد یکی از ابتکارات در جنگ روانی ایجاد جو روانی در مرکز فرمان یک کشور و افراد حاضر در آن و سوق دادن آنها به سوی اتخاذ یک تصمیم و یا یک رویه اشتباه است.
نگاهی دقیق به تدریجِ تبدیل خامنه ایی به یک دیکتاتور و تبدیل سایر مراجع به افراد مجری اوامر او این گمان را می آفریند که نکند خود این خامنه ایی قربانی یکی از همین تکنیکهای جنگ روانی باشد. رژیمی به ظاهر و یا مدعی اسلامیت زمانی میتوانست منهدم شود که بجای اسلامیت دیکتاتور شود. خامنه ایی به تدریج با همان سرودها و ستایشها منحرف شد و دیکتاتور گردید تا توسط مردم بعنوان یک یاغی سیاسی مورد قهر قرار گیرد و منهدم شود.
هم اکنون نیز این رویه به مرحله تشدید قدم گذاشته است تا خامنه ایی را به نقطه اوج دیکتاتوری که راهی جز نابودی برای رهایی از آن نمانده برساند.
فرماندهان سپاه و افراد اطراف خامنه ایی اخیرا خامنه ایی را از چهار چوب قانون خارج کردن و او را بجای یک مقام قانونی بعنوان کسی که نه منتصب یا منتخب از طریق قانون که مکشوف از طریق راهکار قانونی اعلام کنند و با کشف او، او دیگر در چهارچوب قانون جا نمیشود یاد کردند و این درست اعلام وضعیتی است که راهی جز نابودی خامنه ایی برای برون رفت از بحران نمیگذارد. این اقدام عملا برای خمینی کردن خامنه ایی انجام شد اما این افراد متوجه نیستند که خامنه ایی تولید جامعه نیست بلکه تولید و ساخت قانون اساسی ایران است و لاجرم کسی که ساخته قانون باشد هر شرع و شاهدی هم که بیاورد در صورت خروج از چهارچوب قانون متهم و مجرم شناخته میشود و این گفتمان آنها عملا خامنه ایی را به یک مجرم سیاسی بدل کرده است که در دید مردم با توسل به نیروهای نظامی به یاغیگری دست زده است و این همان تزریق سیانور به پیکر یک رژیمی است که به نحوی متهم به توتالیتاریسم است.
در پایان این مختصر از خامنه ایی میخواهم اگر اطرافیانش هنوز نتوانسته اند چشم و دلش و وجدان مستقلی که لازمه دوام و حیات یک فرد است در او کور کنند و تصادفا این مطلب را خواند به خود بیاید و خود را از این مرگ با بدنامی تاریخی رها سازد.
فرد حاکم معمولا متوجه حال و روز خود نمیشود و اطرافیان متملقش مانع رسیدن شعاعهای نور بیدارگر انتقاد مخالفان و آگاهی به وی میشوند. خامنه ایی قربانی یک توطئه برای سرنگونی نظام موجودایران است. او دیکتاتور نبود بلکه دیکتاتورش کردند. احمدی نژاد اما چه نقشی در این توطئه دارد. گروهک احمدی نژآد کسانی هستند که علاوه بر هل دادن خامنه ایی بسوی دیکتاتوری مطلق در حال رسوا سازی اعتقادات دینی مردم هستند وی با هاله نور و مدارک مانع تراشی آمریکا برای جلوگیری از ظهور مهدی عملا در حال مجبور کردن جامعه به شکستن تابو بحث در مورد واقعی یا ناواقعی بودن وجود فردی بعنوان امام زمان است تا تار و پود دین و نمادهای آن با سقوط این رژیم برای همیشه نابود گردد. اکنون افرادی در راس قدرت در اطراف خامنه ایی جمع شده اند که هیچ نقشی در بنای این نظام نداشته اند و احتمال خائن بودنشان به این نظام خیلی بیشتر از مخالفان فعلی است که معماران این نظام هستند.
حال روی سخنم به کسانی است که در ترکیب این کشاکش هستند و میتوانند تاثیر گذار باشند. خامنه ایی و افرادی که به فکر حفظ نظام هستند باید متوجه باشند که نابودی هاشمی رفسنجانی و موسوی و کروبی نابودی نظام خواهد بود. باید گفتمانی که باعث تبدیل خامنه ایی به دیکتاتور شده است را تغییر دهید و به باز گویی و باز تعریف روابط خامنه ایی با انسانهای اطرافش در چهار چوب قانون بپردازید تا همه چیز به عقب برگردد. این Ctrl+z است که باید بزنید تا مشکل و بحران حل شود. ادامه این مسیر کنونی بسوی عریان سازی دیکتاتور و بعد مرگ اوست.